نی لبک

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم ***تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

چهره فقر
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
سلام
دردلهایه یه کودک:
هوا سرد بود ديشب رو از سوز سرما نخوابيده بوديم دو روزه که ديگه نفت هم نداريم از بس از در وهمسايه نفت وغذا گرفتيم که مادرم ديگه روش نميشه بهشون روبزن،خواهر کوچکترم خودشو در اغوش مادرم جا داده که شايد کمی گرمش بشه،بابام چند شبه که از خجالت رويه ما خونه نمی ياد، هشت نه ماه يه غذايه درستو حسابی نخورديم غذامون شده نون خشکه درو همسايه که تو اب نرمشون می کنیمو می خوريم باز هشت نه ماه پیش یه تخم مرغی سیب زمینی چیزی گیرمون میومد... زمستون از راه رسيده ومشکلات ماهم اوج گرفته خواهرم بدجوری سرما خورده ولی پول نداريم ببريمش دکتر...........
باز سوز سردی از لای در و پنجره هايه شکسته ماننده شلاق به صورتم می زنه زير چشمی نگاهی به مادرم می کنم ...زير لب چيزی می گوييد واشکهايش بروی گونهايه ترک خورده اش می دوند زير لب می گوييد: خدا کنه برف نياد...اگه برف بياد با اين درو پنجره شکسته با این سقفه ترک خورده بدون نفت و پول،دوتا بچه صغير خدايا به ما رحم کن و دوباره گريه بی صدا را از سر می گييرد.....
نگاهم بر روزنامه هایی باطله ای که بر روی پنجرها شکسته چسبانده ایم می افتد:اعتراض دانشجویان به حکم اعدام اغاجری...............اعتراض دانشجویان در دانشگاه امیر کبیر به اشوب کشیده شد......
زیر لب می گوییم خوشی زیاد زده زیر دلشونو سوالی به فکر می رسد چرا هیچ کدام به وضع زندگی ما اعتراض نمی کنند؟
به یاد حرفهایه پدرم می افتم که می گفت تو این دولت هرکی به فکر جیب خودشو فکو فامیلاشه کسی وقت فکر کردن به ما رونداره بابام می گفت یکی از این اصلاح طلبا در سفری که به امریکا داشته۴۵میلیون دلار پول هدیه گرفته البته من از حرفاش سر در نمی یارم اصلآ نمی دونستم امریکا کجاست شاید یکی از استانهایه ایران باشه اخه من تا کلاس دوم بیشتر درس نخوندم اونم دستو پا شکسته ولی فکر کنم با ۴۵ میلیون دلار بشه یه بشکه نفت خرید یه دل سیر سیب زمینی پخته با برنج خورد شاید بشه سقفو در و پنجره هایه خونمونو درست کنیم و ابجی زهرامو ببیریم دکتر بعدشم قرضایه باباموبدیم شاید چند دست لباسم برای منو زهرا بخریم لباسامون از بس وصله زدیم مثل توپ چهل تیکه شده تازه شاید بتونیم کپسولایه گازمونم پر کنیم شاید اجاره هایه عقب افتاده کفاشیه باباموهم بتونیم بدیم اون وقته که مثل قدیما همه مون دوره یه سفره میشینیم اون وقته که دیگه شبا خونمون گرم میشه راحت می خوابیم شاید هر چند ماه یه بار یه گوشتی هم بخوریم ولی حیف که نه من اصلاح طلبم ونه ۴۵ میلیون دلار و به من میدن بابام میگه خوردن این پولا حرومه میگه از گوشته خوک حروم تره میگه ادم باید شرفشو بفروشه میهنشو بفروشه تا از این پولا بگیره بعد به خودم میگم من یه مردم شرف دارم حتی اگه از گرسنگی بمیرم شرفمو نمی فروشم میهنمو نمی فروشم.....
دوباره سوز باد به صورتم شلاق میزنه و رویاهایه کودکانمو خراب میکنه نگاهی به پنجره می اندازم برف شروع به باریدن کرده...سالهایه قبل از امدن برف خوشحال میشدم ولی امسال.......
دوباره لرز بدنمو می گیره خودمو به مادرم نزدیک میکنم شاید از گرمایه وجودش منهم گرم شود... اشکهایش تندتر و تندتر می شود ارام می گویم گریه نکن مادرم....خدا بزرگه....این حرفو از خودش یاد گرفتم هر وقت پدرم از غم وغصه در خودش فرو میرفت مادرم به او می گفت خدا بزرگه....چند شب پیش بعد از نماز سجده ای کرد به طول تاریخ زیر لب می گفت خدایا منجیت را برسان....بازهم حرفهایش برایم نا مفهوم بود....منجی....می گفت اگر او بیاید مشکلاتمان حل می شود ....مهدی فاطمه....شاید او بتوانند حق ما را از این ثروت هایه باد اورده ونجومی باز پس گیرد.....امیدوارم
این بار اشک ها بر گونه هایه من می دوند..........................



یاحق