نی لبک

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم ***تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

قبيله سنگ
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
زمان تر به خدا اين طريق مردی نيست
که پیش صنوبر بهار را بکشند
دلیل ماندن ما انتظار بود و امید
میان سینه ما انتظار را بکشند
زمان ترا بخدا لحظه ای درنگ درنگ
ز رسم گردش تو مغز استخوانم سوخت
همیشه رهگذری لحظه ای قرار قرار
زرسم گردش تو سقف اشیانم سوخت
میان قلب بلورین ارزو هایم
نشسته دشنه سنگینی از قبیله سنگ
صدای جمله جان غمگسار وغم اهنگ
زمان تر ابه خدا لحظه ای درنگ درنگ
شما تبار صنوبر تبار یاس کبود
شما ومنزل وصبح این کجا مقدر بود
لباس سبز چمن را به باد بسپارید
خیال رستن را ز یاد ما ببرید
به برگریز خزان باغ را بیاراید
شمار همسفران سرنوشت ما این نیست
گمان که دست خزان بر مدار تقدیر است
واین قبیله سنگ اینچنان می خواست
که دست ها به قل و پای در زنجیرست
چو جان مزرعه از تشنگی به لب اید
زبان به دهان زمین تشنه نهم
همیشه منتظرم تا شبي زجا نبتان
میان قلب خزان بهار دشنه نهم
زمان ترا به خدا طریق مردی نیست
که پیش چشم صنوبر بهار را بکشند
دانيال.م
سلام تعجب نکنيد اين شعر مال يکی از دوستان بنده است که به در خواست من اين شعر را نوشت چون دوست دارم به عقايد ديگران احترام بگزارم از اين پس شعرهای اين چنينی را باز يرای شما خواهم نوشت.
البته نوشتن اين گونه نوشته ها به معنای مورد قبول بودن انها نيست بلکه به نوعی احترام به نظرات خوانندگان است.
دست حق يارتان