نی لبک

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم ***تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

چفيه
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
سلام،
ديشب خواب دريا را ديدم.صبح که پاشدم دلم خيلی بهانه تو را می گرفت،هميشه از اجتماع تو و دريا من به يک ابی وسيع ميرسم.انگار يک تکه از اسمان را به امانت به زمين سپرده اند.
خودم هم نمی دانم چرا هر وقت لای این روزهای شلوغ خاکستری دلم هوای تازه می خواهد یاد تو هم گوشه اش قاب می شود.
این که در نقطه چین خوبی و بزرگی و دریا تو هم هستی برایم عجیب است. امروز هم مثل روزهای دیگر تو ـ دریای ابی زمین ـ را دیدم که پشت شیشه های قفل شده نشسته بودی وخیره نگاه می کردی، من چقدر دلم می گیرد از ادمهایی که همانقدر که عکس دریا را به در و دیوار شهرشان اویخته اند.توی دلشان نریخته اند .راستی! دریا را باید توی دل ریخت یا دل را در دریا؟!شاید فرقی نکند...
این هذیان واره ها را به خوبی خودت ببخش .دلم برای لباسهای خاکی ات،کوله پشتی قشنگت،پوتین های سیاهت و... چفیه سفیدت تنگ شده.

کاش من هم مثل تو یک چفیه داشتم. چفیه را مفت به کسی نمی دهند.مال انهایی است که وقتی می بینند باید رفت میروند،وقتی درمی یابند باید دل را از هر چه او را پایبند زمین می کند جدا کرد،بلند می شوند و در هجرت از خویش به او درنگ نمی کنند.از من و ما می گذرند.چفیه مال من نیست!منی که فقط هوای هجرت در سرم هست وارتفاع همت ام انقدر کوتاه است که رخصت پروازم نمی دهد ،منی که هر روز قدمی به سوی مرداب شدن پیش می روم وهیچ غیوری،هیچ چفیه به دوشی توی این شهر خراب ـ دل ـ پیدا نمی شود که قیام کند،نه بگوید،منی که اگر ضمیر من را از فرهنگها پاک کنند ،هیچ ازم نمی ماند.من را با چفیه معطر تو چه کار؟!
چطور می شود که دل بار سفر می بندد ،خودش راهی می شود ،نمی گوید((چرا من؟این همه دل،یکی دیگر دریایی شود.))برای کسی که در میانه دوگانگی خویش این سو و ان سو می غلطد چنین تصوری سخت است!
می ترسم فردا هم که او بیاید ـ اوی موعد ـ همین حال و روز را داشته باشم.ان وقت ((الهم اجعلنی من انصاره و اعوانه))کشک می شود دروغ می شود!فاجعه است،او بیاید،صداکند ومن نروم! وقتی می بینم دلم لای چرخ دنده های تنگ نظری و روز مرگی از دست می رود، بی چاره می گردم. دعای بازگشت می کنم و او انقدر پر رحمت اجابت می کند که جز گریه هر جور خندیدنی از یادم می رود.

دست حق يارتون