نی لبک

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم ***تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

سخنی با خوانندگان عزيز
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۱  کلمات کلیدی:
سلام به تمام دوستان عزيز
امروز امدم تا چندنکته را به شما دوستان بگوييم
نمی دونم چرا تمام مطالبی که جوانان ما از رسانه های خارجی می بينند يا می شنوند عيين واقعيت است ولی مطالبی که ما می گوييم دروغ محض است وقتی من از کوی دانشگاه گفتم ديده های خودم را گفت ولی دوستان ما حرفهايی را می زنند که يا در روزنامه های زنجيره ای خوانده اند يا از شبکه های ماهوراه ای ديده اند وقتی من می گوييم که زنها را به خاطر چادری بودن کتک می زدند خودم ديده ام يا اينکه مردها را به خاطر ريش د اشتن کتک می زدند خودم ديده ام من فقط چيزهای را گفتم که ديده ام.
نکته ديگری که قابل توجه و تفکر است چهره ای ايست که از يک حزب اللهی يا يک بسيجی در ذهن جوانان فرو کرده اند يعنی جوانی ريشو که هميشه يک پيراهن سفيد يا سياه می پوشد هميشه هم پيراهنش روی شلوارش است هميشه تسبيح دستش است ودر حال ذکر گفتن است بعضی وقت ها هم چماق در دستش است و هر کس را که ببيند می زند يا بهتر بگوييم يک ادم اهنی که احساسی نداردو تمام تفکراتش را از ديگران می گيرد و زندگيش در مراسم عذاداری خلاصه شده اين تصويريست که غربيها در ذهن جوانان ما به وجود اورده اند ولی بسيجی ها وحزب اللهی ها مظهر احساسند اگر شما جوانی را ببينيد که ريش ندارد يا تسبيح به دست نيست او را بسيجی نمی دانيد يا اگر جوانی خوش تيپ ببينيد نمی توانيد فکر کنيد که او بسيجی باشد.
اين مطالب را برای اين نوشتم که درپيامهای دوستان اين نوع تفکر به روشنی قابل دريافت بود به نظر من تا وقتی که اين تفکر بر جوانان ما حاکم باشد نوشتن اين مطالب هيچ گاه اثر گذار نخواهد بود چون همه فکر می کنند این نوشته ها زاييده فکر کسی است که هيچ تفکری ندارد وتمام اين مطالب مطالبی است که ديگران به او القا کرده اند واين بينش کاملآ غلط است.
نمی دانم شما وبلاگ دل تنگی های يک بسيجی رو ديديد يا نه همين نوع تفکر باعث شد که وی وبلاگش را تعطيل کند چون همه او را يک چماق به دست می ديدند همانگونه که در مورد بنده تصور می کنند.
در پايان نوشته ام را با سخن شهيد دکتر علی شريعتی در مورد جوانان و غرب به پايان می رسانم :

هشتصد سال پيش اولين بار دسته اي از جوانان ما(فتيه المغربين) امريکا را کشف مي کنند وهشت صد سال بعد امريکا پير جوان ما را .... چه بگويم!
انها بيدار شدند وما بخواب رفتيم،مسيحي وجهودها يکي شدند وما صدتا. انها پولدار شدند وزوردار وما فقير وضعيف! وکار ما؟
يک دسته مان هنوز هم مشغول کشمکش هاي قديم اند ونفهميدند که در دنيا چه شده است
يک دسته هم فهميده اند دنيا در دست کيست،نشسته اندو مثل ميمون، ادم ها را تماشا مي کنند وهر کار انها مي کنند، اينها اداشان را در مي اورند!
و در چشم اينها، فقط فرنگي ها ادم اند! ادم حسابي اند،چون فرنگي ها پول دارند،زوردارند.
ما ها ديگر فقير شديم، خوبي هاممان هم حقير شده، انها که پولدار شدند عيب هاشان هم هنر شدند!انها(غربي ها)مي خواهند همه مان را ميمون میمونتر واستادهامان را،شاعرهامان را،بزرگ هامان را،شهر هامان را،خانواده هامان را و حتي بچه هامان را!
انها فقط از يک چيز مي ترسند، از اين مي ترسند که ما از انها پيروي نکنيم.
انها فقط از فهميدن تو مي ترسند!از تن تو هر چقدر هم قوي بشي ترسي ندارند، از گاو که گنده تر نميشي ميدوشنت،از خر که قوي تر نميشي بارت مي کنند،از اسب که دونده تر نميشي سوارت ميشند!
اينه که بزرگ هائي که فکر دارند بايد فقط به چيزهاي بي خود فکرکنند،بچه ها را هم بايد چوري بار بيارند که هر کاري ياد بگيرندو فقط وفقط بلد نباشند فکر کنند!بچه هاي باشند نونوار تر وتميز،چاق وچله،شاد و خندان اما ببخشيد...!
از چه راه؟از اين راه که عقل بچه هامام را از سرشان به چشمشان بيارند!چطوري؟ با روش اموزش وپرورش امريکائي،سمعي وبصري!
يعني بايد گوشات کار کند،چرا؟براي اينکه ان چيزهايي را که پنهان مي کنند وپنهاني مي کنند نبيني،براي اينکه ان کارهايي را که يواشکي وبي صدا!
عقل فرنگي به چشمش است،به گوشش است،به پوستش است،تو مخاط دماغش است،تو بزاق دهانش است،چي ميگم؟علمش توي شکم است ،هنرش زير شکمش است،عشقش فقط پرستش لذت است،ازاديش غارت است،فقط زر را مي شناسد،فقط زور را مي شناسد،فقط زور را مي فهمد؟،گرگ است،روباه است،موش است.
ماها را ميخواد ميش کنه،دينمونو بگيره،دنيامونو بچاپه،پيرامونو خواب کنه،جوونامونو خراب کنه، زنامونو بي شرم، مردامونو بي شرف،دخترامونو عروسک،پسرامونو مترسک، بچه هامونو بچه هاي خوشبختمون-نونوار،شيک وپيک،تر وتميز، چاق وچله ، شوخ وشنگ،با تربيت، اما چي؟سمعي بصري!
حيوان ها سمعي بصري بار مياند،فقط ميتوانند ببينند،بشنوند.

اميد است اين نوع نگرش به حزب اللهی ها وبسيجی ها در کشور ما تغيير کند
دست حق يارتون